بابای من از دهه هشتاد چیزی نمی داند. برای کلاس علوم اجتماعی باید با او مصاحبه کنم ولی بابای من هیچی نمی داند. می گوید نه از ماشین ها چیزی یادش می آید، نه از مدل های مو، نه از لباس ها، نه از موسیقی، نه از هیچی. می گوید وضع اقتصاد مملکت افتضاح بود ـ خوب این حرف به جمهوری خواه بودنش بر می گردد ـ ولی جز این، چیز دیگری عین خیالش نیست. می گوید گل اتفاق سالهای دهه هشتاد آشنایی اش با مادرم بوده و به دنیا آمدن من و خواهرم. همین دو قلم. همین. وقتی به بابا می گویم جواب ها نباید درباره زندگی شخصی باشد می گوید مگر چیز دیگری هم هست؟ بهش می گویم دنبال چیزهایی هستم درباره مد، سبک زندگی، و این که آن روزها چه خبر بوده و بابا می گوید هیچ کدام اینها دخلی به واقعیت ندارد؛ واقعیت رابطه آدمهاست و باقی چیزها قلابی و دروغ است ـ مثلاً همین اخبار. می گوید از سرتا پای اخبار دروغ می بارد و دلیل این که این قدر مشتری دارد این است که خودش را به اسم حقیقت محص به ملت قالب می کند؛ ملت هم باور می کنند، چون دلشان می خواهد دروغ را باور کنند. حقیقت، بس که بزرگ است، از حلقومشان پایین نمی رود. این ها حرف های باباست. بهش می گویم مصاحبه ام قرار است یک تکلیف ساده باشد درباره دهه هشتاد، نه درباره "واقعیت" و "اخبار". ولی او می گوید آدم نمی تواند مسئله واقعیت را بی خیال شود. می گوید مسئله واقعیت هر مسئله دیگری را از قبیل مدل مو و ماشین و موسیقی و امثال اینها را پس می زند.....