حکایت ماه و پلنگ و عشق و دو حکایت دیگر
حکایت ماه و پلنگ و عشق
عشق پلنگی ست که در رگ هایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.من این پلنگ را نمی بندم و رامش نمی کنم. حتی اگر قفس تنم را بشکند.خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد.حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است؛ اما هرچه ناممکن تر است، زیباتر است.پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است.خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد، نه رسیدن اش را. و پلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر می پرد!
خاموشی درخت و کوه و سنجاقک
سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سر افراز داشت در جستجوی نور.
حکیم، سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟ سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد. درخت قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید. و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه و سنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد. اما پرسیدن های او شور این جهان است. و هرچند پاسخی جز حیرت نیست، اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند. نگریستن آموزگاری دانش آموزش را!
ماه مرشد
نیمه شبی ست از هزاره دوم عشق؛ و ما مرشدی نداریم جز ماه. او هر شب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است.ماه مرشد سخن نمی گوید، می تابد؛ . کدام مرشد جز اوست که به جای گفتن بتابد؟! خاموشی، پند ماه مرشد ماست و نور،نور،نور ذکر اوست. خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است. ماه مرشد اما می گوید، خواب مباح ترین کار جهان خواهد بود اگر در آغوش خدا بخوابید. آنگاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان بیداری شود و شبتان، روز. ماه مرشد می گوید: خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش می گرفتید، تا آغوشتان گشاده می شد، آن قدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند، در سینه شما می تپیدند.
دیشب ستاره ای می گفت: اگر به مجلس ماه مرشد آمدید، هدیه، آهی بیاورید، آه شما عطر و عود مجلس مته مرشد است. ستاره می گفت: اگر به خانه ماه مرشد آمدید، دعایی بیاورید، زیرا که هر دعا چراغی ست و این همه چراغ که در آسمان روشن است، دعای بندگان خداست.
امشب نیز مجلس ماه مرشد برپاست. آسمان صاف است و نه غریبه ای و نه ابری. همه محرم اند، هم تو و هم درخت و هم دریا. وعظ ماه مرشد تا سحر ادامه خواهد داشت تا صبح که او آسمان را به شیخ آفتاب خواهد سپرد.
به مجلس ماه مرشد بیا، مجلس ماه مرشد را عشق است....
دو روز مانده به پایان جهان/ عرفان نظر آهاری/ انتشارات نور و نار/ 70 صفحه